تبليغاتX
آتش گل سرخ

آتش گل سرخ

در انتظار فرصت عمری تباه کردم.....فرصت جوانیم بود من اشتباه کردم
فی البداعه
و این هم شعرای فی البداعه ای که در موردای مختلف نوشتم:

این برای کارگری هست که قرار بود با دوستاش بیان سیمان خالی کنن ولی دیر اومدن

نرو بر روی اعصابم حسن خان

که مانده این تریلی زیر سیمان

تماس حاصل بکن با کارگرها

که آنجا منتظر مانده است اشکان

 

این هم برای یکی از دوستام که بهم نارو زد نوشتم

۱-

تا کی تو به من قصد خیانت داری

جز ظلم به من بگو تو داری کاری؟

هر لحظه فقط فکر تو مکر است و دروغ

هرگز نرسانی تو به مقصد باری

۲-

خیانت میکنی چون آب خوردن

گمان کردی که اشکان هست کودن

برایت بی غل و غش بودم و پاک

چرا اینگونه تا کردی تو با من؟!

 

اینم در جواب اس ام اس های آخر شب یکی از دوستامه

سراغ از خواب میگیرد دو چشمانم

تو هم اینگونه ای من خوب می دانم

بیا فعلا بکش دست از مسج دادن

  وگرنه صبح را در خواب می مانم

 

برای حسابدار شرکت محبی به نام شیروان

تو که باشی حسابدار محبی

نماند بر زمین بار محبی

بود این نکته روشن می شود لنگ

بدون شیروان کار محبی

 

اینم برای ....

گلی هستی میان عالمی خار

که داده ناز تو دست همه کار

ندارم قصد توهین و جسارت

ولی الحق که زیبایی تو بسیار

وااااای نباید میگفتم نهههههههههههه از دستم در رفت ببخشید

 

+نوشته شده در 30 May 2011ساعت0:23توسط عبدالرضا آذرمینا |
آخه کی تموم میشه درد و غمای روزگار؟ 

 درآورده غصه هاشو سختیاش از ما دمار

آخه ما به کی بگیم درد دلامونو خدا ؟ 

 سیری چنده پیشونی ؟ بخت ما هس روی هوا !

یه روز این ور یه روز اونور یه روزم که بی وریم  

 دم به دیقه بس که سخته روزگار ور میپریم

میخوریم غصه و غم صبحونه و ناهار و شام       

میزنن تو ذوقمون دور و بریامون مدام

هر کجا میریم میگن جوون٬ مگه چن سالته؟!                          

چرا غمگینی!؟  تو که اول عشق و حالته

سن و سالمون درست کمه ، دلامون چی میشه ؟                   

که شب و روز و همیشه پر درد و آتیشه

بخدا خسته شدیم ، رسیده تا به اینجامون             

بزارین ما جوونا باشیم به حال خودمون

ما جوونا پیر می شیم توی جوونیمون . چرا؟             

چون که هیچکس نمیاد بشینه پا حرفای ما

آخه هیچکس خبر از حال و هوامون نداره            

طرز برخوردشونم اشکامونو درمیاره

وقتی ما رو میبینن میگن چرا مچاله این؟              

نکنه عاشقینو تو فکر دختر خاله این

عاشقی؟! ماجوونا !؟ حرفای خنده داریه                 

دلای ما جوونا از هرچی عشقه خالیه

هر کی از راه میرسه میگه هدف جوونائن               

اینا که حرف میزنن ٬ وقت عمل پس کجائن؟

دل ما جوونا پوسیده شد از غم خداجون               

غم و غصه شده سقف دلای هر چی جوون

ما چقد ناله کنیم . خدا به دادمون برس                   

هممون زیر فشار زندگی  شدیم پرس

دلمون پره ولی مرهم دردی نداریم                       

شبا سر  بروی بالشتکای غم میزاریم                

بریدیم . نا نداریم چاره چیه غیر سکوت                       

سراتون اگه بخوام  بازم بگم میکشه سوت

دیگه بسه گفتن از چیزی که فایده نداره                   

یه کمی بخند که غم حوصلتو سر میاره

زندگیتون همیشه  شاد و پر از خنده باشه                  

حالتون خدا کنه که بهتر از بنده باشه

+نوشته شده در 30 May 2011ساعت0:14توسط عبدالرضا آذرمینا |
لار و گراش
اینو در جواب بیت به بیت شاعر عزیزی نوشتم که برای مسائل بین لار و گراش البته فقط گراش! اشعار جالبی رو نوشته بودن :

نوشتی شعرکیُ  باد کردی                  

دلی همچون خودت را شاد کردی

ندارم قصد دعوا و تقابل                        

نمی گویم به لاری کمتر از گل

فَلُ  فوتِ گراشی برقرار است               

و اصغر اسب همت را سوار است

زِ ما رفته هدر یک قطره ، جعفر!                

بدان که هست بی شک صد برابر

همان تخمی که می گفتی . ترک خورد     

ببین که جوجه اش ما را کجا برد

بُکَل؟! منظورتان شهر گراش است؟          

اقلاً این یکی که فاشِ فاش است

بُکَل لارست جعفر خان کجایی              

بگو  مانده برای لار جایی؟!

نه که منظورتان خنج است و بندر!         

گراش و خنج و بندر جملگی پر

سخن گفتی تو از حرمت به ماها!            

بنازم رو که نه ٬ این سنگ پا را

گراشی مستقل از لار و هرجاست         

بدان که قیصریه هدیه ماست     

تمام رونق لار از گراشیست                   

خریدارانتان جز ما بگو کیست؟    

شما جادَه تُوابَس خونت آباد                  

گرفتیم این عمل را از شما یاد

زمینهاتان همه از بائن و خور                   

تمام کارتان ظلم است و با زور

شمائید و دو شهر کهنه و نو                 

زمین دارید بهر کِشت یک جو؟!

فقط این را بگویم در نهایت                     

قلم بردار و بنویس از حقیقت

 

 

+نوشته شده در 30 May 2011ساعت0:2توسط عبدالرضا آذرمینا |
گرفتارم گرفتارم گرفتار

برو ای غم از این سر دست بردار

به کامم تلخ کردی زندگی را

به ولله که پشیمانم از این کار
+نوشته شده در 30 May 2011ساعت0:1توسط عبدالرضا آذرمینا |
دردسر زبان
دروازه شهر را اگر بتوان بست

از شر درندگان و خوب و بد و مست

 یکدست اگر عالم و آدم گردد

بسته  نشود دهان این مردم پست
+نوشته شده در 30 May 2011ساعت0:1توسط عبدالرضا آذرمینا |
مزن سنگ وفا بر سینه خود

بپوشان زشتی دیرینه خود

ببین یکبار هم از دید مردم

جمال خویش در آیینه خود
+نوشته شده در 29 May 2011ساعت23:58توسط عبدالرضا آذرمینا |
بازم غم
از بین تمام عالم و آدم. غم

گردیده بر این حال دل من همدم

صد شادی اگر باشد و تنها یک درد

 سهم من از این میان فقط گردد غم
+نوشته شده در 29 May 2011ساعت23:57توسط عبدالرضا آذرمینا |
دوست!
ای دوست مزن بر دل من نیش          

 دردم مکن از پیشترش بیش

چون درک من از فهم تو دور است            

 دندان بنهم بر جگر خویش

+نوشته شده در 29 May 2011ساعت23:55توسط عبدالرضا آذرمینا |
عمر غم
عمریست به دنبال توام باور کن                

این شروع غم را تو بیا آخر کن

در آینه دلم کسی پیدانیست                     

یک لحظه اگر شده تو با ما سرکن    

2

عمریست لب از غصه و غم می گیریم       

زیر دو خمش نه بیش وکم  می گیریم

همسایه و همزاد دل ما درد است            

ما فقط برای غم قلم می گیریم        

 

3

عمریست که عشق تو در این سر دارم         

   من غصه  و غم را همه از بر دارم

از دوری تو تار شد و نا بینا                        

   چشمی که همیشه خیره بر در دارم

+نوشته شده در 29 May 2011ساعت23:54توسط عبدالرضا آذرمینا |
سنگ

 

1

دلم از بی وفایی سخت تنگه            

به رنگ شب . شب و روزم یه رنگه

اگر یک سنگ باشه توی دنیا         

همون یک سنگ .سهم پای لنگه

2

وفاداری در این دنیای صد رنگ         

ندارد هیچکس اندازه سنگ

ببین این تک وفادار زمان را                 

خودش را کرده وقف مردم لنگ

 

 

+نوشته شده در 29 May 2011ساعت23:51توسط عبدالرضا آذرمینا |
نقد و نسیه
نقد شیرین کام میسازد مرا

نسیه دل را میکند ماتم سرا

جنگ اول به ز صلح آخر است

پس برای بردن نسیه نیا!

چون که جنسم را ز پیشم میبری

میکنی خود را به پیش من دولا

لیک چون که میرسد روز حساب

پول را باید بگیرم از خدا

پس نشو غمگین ز دستم ای رفیق

چوم که تقصیر است از سوی شما

بار دیگر خواهشی دارم عزیز

طالب نسیه نشو از پیش ما

+نوشته شده در 18 Jan 2011ساعت17:32توسط عبدالرضا آذرمینا |
چشم از تو بر ندارم
چشم از تو بر ندارم تا چشم من درآید

یا اینکه ضرب دستی در پشت این سر آید

گر اعتنا نکردی باز آنقدر بمانم

تا زیر پای ای تن یک تن علف درآید

با خود مگو پسر جان درویش کن دو چشمت

پاک است دیده ای که از پشت دل برآید

با همت مضاعف بی شک رسم به مقصد

آنقدر میتلاشم تا اینکه دلبر آید

آنقدر مطمئنم با این تلاش وافر

روزی رسد که گیرم یک چند همسر آید

دختر در این زمانه باشد ز حد فزونتر

کاری نکن در این دل یک یار دیگر آید

شد شد . نشد فدای یک تار مویت اشکان

در بخت تو نوشته است یک یار بهتر آید

دل را مکن پناه غمهای بی سر و پا

گیر تو دخترانی همراه مادر آید

+نوشته شده در 18 Jan 2011ساعت17:22توسط عبدالرضا آذرمینا |
نیم نگاه

این هم شعری که در انتقاد به وضع دانشگاه در ادامه متن انتقاد طنزآمیز یکی از بچه ها در روز دانشجو نوشتم (با توجه به اینکه روزدانشجو هشت روز بعد از روز دانشجو برگزار شد)

در سه صفحه می نگنجد حرفها

گر چه از این هم شده پر ظرفها

گفته ما نیست از قصد غرض

حرف ناگفته شود در دل مرض

چاره ای دیگر ، دگر ما را نبود

نقص ما را عصبانی کرده بود

ای وصالا ای رئیس محترم

گر چه حرفم را چنین واضع زدم

چون که نزدیک است روز امتحان

باقی حرفم شده در دل نهان

این که خواندم بود از یک نیم نگاه

نیمه دیگر بود در نیمه راه

چون که نسیه میبرد مدت زمان

نقد پس کردیم از اوضاعمان

جان من از حرف ما غمگین مباش

میبریمت ما به باغی در گراش

ای خدا این وضع ما این هم دعا

بارالها روبراه کن وضع ما

با تشکر از حضور سبزتان

هشت روز پیش مبارک بادتان(روز دانشجو مبارک بادتان)

+نوشته شده در 3 Apr 2010ساعت21:2توسط عبدالرضا آذرمینا |
زلیخای زمان ما

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست

چون که جز کرم برویت اثری نیست ،که نیست

ناظر روی تو صاحب نظرانند اری

چون که شستی رخ خود را خبری نیست، که نیست

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز

چون دگر بروی تو باز دری نیست ، که نیست

این بگویم که تو با پودر و ماتیک زیبایی

در سرا پای وجودت هنری نیست ، که نیست

بی خودی این همه خود را تو فریبا ننما

فکر عاشق به تو گشتن به  سری نیست ، که نیست

این همه ناز نکن عشوه نیا ،برای تو

 در جهان هیچ خریدار خری نیست ، که نیست

حافظ از غیب ندا داد که آذر مینا

کاین زلیخا به درختش ثمری نیست که نیست

 

+نوشته شده در 31 Mar 2010ساعت10:46توسط عبدالرضا آذرمینا |
انتخابات

و این هم درباره انتخابات انجمن علمی دانشگاه

صبح که رفتم دانشگاه دیدم انگار خت و خبریه .پرس و جو کردم شنیدم که انتخاباته انگار داشتن راس میگفتن چون هم عکس بچه ها رو چسبونده بودن و هم اینکه کارتون چی توز انتخابات هم داشت بهم چشمک میزد.خلاصه رفتم طرف تبلیغات بچه ها .

دخترا که انگار هم قسم شده بودن و برای کم کردن روی ما پسرا (گل پسرا) یکی دوتا تومار از فعالیتاشون نوشته بودن و چند دیوانی هم شعر از سهراب و چنتا بر و بچ دیگه

یه لحظه فکر کردم با خودم یعنی به خودم گفتم که اشکان تو که همه این کارا رو کردی پس نوشتنش فایده ای نداره چیز دیگه ای هم به ذهنم نمیرسید .خودکارمو از جیب دوستم بیرون آوردم تو تبلیغاتم نوشتم بدون شرح و نیز اینکه هر چه میخواهد دلت برداشت کن

چین دیقه ای گذشت و یکی برام نوشت چهل روز گذشت .یکی نوشت برای شادی روح مرحوم به او رای دهید

زمان گذشت تا اینکه بعد از ظهر شد و سر کلاس طراحی الگوریتم که نشسته بودم حس کردم یه دو بیت شعر داره ذهنمو قلقلک میده  و این شعر رو نوشتم

 مانده ام بی کس و تنها ، به من رای دهید

جای هم حامد و پویا به من رای دهید

آمدم تا که کنم کار بی مزد و ریا

از میان همه ما به ما رای دهید

میشوم دست به دامان شماها همگی

میدهم کیک و پفک تا به من رای دهید

صافم و ساده و از جنس شماها هستم

یا نیایید و یا اینکه به من رای دهید

پسران برای کم کردن روی دختران

بشتابید ز هر جا  به من رای دهید

و اما نتیجه انتخابات : از بین همه دخترا و سه نفر پسرا

خوب مشخصه دیگه سه تا آقایون و دو تا از خانوما رای آوردن

..........................................................

و این یکی هم برای یکی از دوستام که کاندید رشته مدیریت بود 

 

دوباره رای گیری و زمان انتخاب شد

دوباره شعر گفتنم سریع و پر شتاب شد

کنار اسم من اگر نشسته تیک حاضری

به روی برگ رای من فقط نوشته باقری

و نتیجه انتخابات : ایشون به تنهایی نود درصد رای آورده بودن

+نوشته شده در 29 Mar 2010ساعت21:47توسط عبدالرضا آذرمینا |
لچ بیدم(مارمولک بیدم)

یَک لِچی جلوِ ما قِر دَزایی

اَی وَ اِنَ اَی وَ اَندَ چِزایی

بِچ ش ِ اَشکَمِن وَلِ پدر سَگَ

چُنِ تیپا اِنَ اَندَ شَتایی

ما مَدُم اَوانا اِز پُشتِ سِرَش

تا کِ بِنَم ش ِ سِرَ با دَمپایی

ایکَدَ چِزَم کِ تا شَرَسِزَم

دِلُش اُمدی کِ چُنِ دَپ زَتایی

دِلُم اُشگُت گُناهِن وِلُش بُکُ

خُت دِزاش وَبادِ کَلَ لَتایی

دِگَ دَس مِز کَشیُ  شُل آبُُزَم

فِک مَواکِ اُمدی کِ راس گُتایی

تا کِ بَر مَ پَس کِ کِه واگَردَم

اُمدی کِ پدر سَگَ گِل زَتایی

لَدُ رِز اِز نو وُ ریزی اِز نو

با کِیافَش وَ دِلُم تَش نَزایی

نَعلِنُم مِز کَشیُ  خوب شِتِک اُنت

خُداییش اُمدا وَلِه خوب سِزایی

اَمی کِه چِزَم کِه لَدُش بِنَم

اَندَتر اُمدی کِه بی دُم چِزایی

 

+نوشته شده در 28 Mar 2010ساعت13:17توسط عبدالرضا آذرمینا |
واقعیت

چشم ها بازارشان گرم است در این روزها

بس که دنیا خالی از شرم است در این روزها

چون که با .. هر دختر زشتی زلیخا می شود

چشمها بازارشان گرم است در این روزها

جیب هامان پر ز خالی و پر از قرض و بده

از گرانی دنده ها نرم است در این روزها

هر که میبینی به سر دارد دوصد دوز و کلک

پوست هاشان گویی از چرم است در این روزها

از گرفتاری نداری لحظه ای خوش روز و شب

گر که باشی عاقل و گر مست در این روزها

 

در توضیح بیت دوم اینکه :  آدم زشت تو دنیا وجود نداره بلکه بعضی  بلد نیستن خودشونو زیبا نشون بدن .

+نوشته شده در 25 Mar 2010ساعت10:52توسط عبدالرضا آذرمینا |
چک چک(حتما بخونید)

ترم قبل سر کلاس یکی از استادا(یکی از  دروس مدیریت ) نشسته بودیم که استاد گفت : میخوام یک مثال بارز مدیریتی رو براتون توضیح بدم که مدیریت یعنی چی.

مثلا به من بگید دوست دارید به کجا مسافرت کنید تا بهتون یاد بدم که باید چطور مدیریت زمان رو بدست بگیرید .

یکی از بچه ها که اسمش علی بود بلند شد و گفت استاد: چک چک (البته به شوخی)

استاد مسخره کرد و گفت خوب یعنی هیچ جای دیگه ای نبود به جز چک چک لااقل میگفتی آبشاری جایی . آخه از اسمش مشخصه چک چک . برای شما همین بهتر که بری چک چک

خلاصه از همین اول ترم به پسره گیر داده بود و هر جلسه یه جورایی مسخرش میکرد .

منم طاقت نیاوردم و گفتم باشه دردم به جونت یه شعری برات بنویسم که دیگه مسخره نکنی .جالب اینکه خودش هم یکی از مسئولای رده بالای لار بود .

منم برای اینکه بگم اگه تو لارستان جای درست حسابی برای تفریح و مسافرت نیست از کم کاری مسئولانی مثل شماهاست این شعر رو از خودم دروکردم .

 

گر زما هم همتی چِک چِک کند

میشود چَک چَک به جایش آبشار

میشود آنگاه مخصوص سفر

چَک چَکی که هست متروک همچو غار

+نوشته شده در 25 Mar 2010ساعت10:48توسط عبدالرضا آذرمینا |
در خواست نمره سر جلسه امتحان

این شعر رو سر جلسه یکی از امتحانای ترم تابستون که نخونده بودم نوشتم و خوشبختانه یه ۶.۵ نمره ای هم کاسب شدم و درسو پاس کردم . ما اینیم چیکار کنیم دیگه....

ما را غم نمره میکشد نی غم یار

استاد بشو برای من دست به کار

همت کن و چون حاتم طایی تو ببخش

مزد عملت را به خداوند سپار

صد بوسه زنم به دست و پایت استاد

گر نمره دهی به من ، به وقت دیدار

هر آنچه که در توان من بود همین

نوبت به شما رسیده است و خودکار

 از این  عملت گر چه همه بی خبرند

مزدت دهد الله و لیکن بسیار

خیرت برسد به اهل خانه بهتر

من باشم و تو هردو مان بچه لار

استاد به جان پر بهای اشکان

انگار نه انگار که خواندی اشعار

امکانش اگر هست بده تا که بیاد

بر آخرتت تخمه نیکی تو بکار

یک نمره بده ، به جای آن در آنجا

می گیرم هر آنچه هست از دوشت بار

وقتم به سر آمدست باید بروم

تکرار نمیشود فقط این یک بار

+نوشته شده در 24 Mar 2010ساعت17:15توسط عبدالرضا آذرمینا |
سهم پای لنگ

دلم از بی وفایی سخت تنگه

به رنگ شب . شب و روزم یه رنگه

اگر یک سنگ باشه توی دنیا

همون یک سنگ .سهم پای لنگه

............................

وفاداری در این دنیای صد رنگ

ندارد هیچکس اندازه سنگ

ببین این تک وفادار زمان را

خودش را کرده وقف مردم لنگ

+نوشته شده در 23 Mar 2010ساعت14:11توسط عبدالرضا آذرمینا |